قصه ی زندگی

اوخوشبخت بود.زیراهیچ سوالی نداشت .اما روزی سوالی به سراغش آمدوازآن پس خوشبختی دیگر چیز کوچکی نبود.

او ازخدا معنی زندگی را پرسید.اما خدا جوابشرا با همان سوال خودش داد.

خدا گفت: اجابت تو همین سوال توست. سوالت را بگیر و دردلت بکارو فراموش نکن که این دانه ای است که آب و نورمی خواهد. او سوال را کاشت.آبشداد و نورش داد. سوال جوانه زد و شکفت و ریشه کرد . ساقه و شاخه وبرگ. وهر ساقهسوالی شد وهر شاخه وهربرگ سوالی! واوکه تنها یک سوال

داشت؛ درختی شدکه ازهرسرانگشتش سوالی آویخته بود. وهربرگ تازه؛ دردی تازه بود وهربارکه ریشهفروترمی رفت؛ درد او نیز عمیق ترمی شد! فرشته ها میترسیدند. فرشته ها ازآن همه سوال ریشه دار می ترسیدند.اما خدا گفت: نترسید!درخت اومیوه خواهد داد. وباری که این درخت می آورد معرفت است!

فصل ها گذشت ودردها گذشت درخت اومیوه داد و بسیاری آمدندوجواب های او را چیدند.اما دردل هرمیوه ای؛ بازدانه ای بود وهردانه آغاز درختی وهر کهمیوه ای را برد در دل خودبذر سوال تازه ای راکاشت.

"این است قصه زندگی آدم ها"

 این را فرشته ای به فرشته ی دیگر گفت

/ 4 نظر / 4 بازدید
حاجی

شک دروازه یقین است. باید گذشت

ابوذر اکبری

سلام وقت به خیر و شادی [گل] خسته نباشی گل من روزا واست سخت نگذره تلاشت بی ثمر نبود گرچه همش دردسره خسته نباشی و همه روزای خوب برای تو توئی که پاک و روشنی چشای من فدای تو موجای ساحلو دیدی رج به رجند ناب و یه رنگ حرفای گفتنی زیاد از دلِ دریای قشنگ شاد و برقرار در پناه حق [دست][گل][بغل]

ابوذر اکبری

سلام وقت به خیر و شادی [گل] خسته نباشی گل من روزا واست سخت نگذره تلاشت بی ثمر نبود گرچه همش دردسره خسته نباشی و همه روزای خوب برای تو توئی که پاک و روشنی چشای من فدای تو موجای ساحلو دیدی رج به رجند ناب و یه رنگ حرفای گفتنی زیاد از دلِ دریای قشنگ شاد و برقرار در پناه حق [دست][گل][بغل]

خادمین حضرت خدیجه

بسم الله الرحمن الرحيم [گل] وَقَضَى رَبُّكَ أَلاَّ تَعْبُدُواْ إِلاَّ إِيَّاهُ وَبِالْوَالِدَيْنِ إِحْسَانًا... [گل] و پروردگار تو مقرر كرد كه جز او را نپرستيد و به پدر و مادر [خود] احسان كنيد... [گل] سوره مباركه اسراء23 [گل] با سلام [گل] با كلامي كوتاه از خواجه عبدالله انصاري به روز هستيم. [گل] ممنون از حضور سبز و پر مهر شما. [گل] يا حق [گل] [گل] [گل] [گل]