گنجشک و خدا

گنجشک به خدا گفت:

لانه کوچکی داشتم،

آرامگاه خستگی ام بود، سر پناه بی کسی ام بود

اما

طوفان تو آن را از من گرفت...

کجای دنیای تو را گرفته بودم؟

خدا گفت:

ماری در راهلانه ات بود و تو در خواب بودی،

 باد را گفتم لانه ات را واژگون کند

آنگاه تو ازکمین مار پر گشودی.

 

چه بسیار بلاها که از تو به واسطه محبتم دور کردم

و تو ندانسته به دشمنیم برخاستی...

/ 32 نظر / 9 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سينا

در ضمن ما هم شما رو لينك كرديم![چشمک][نیشخند]

hassan shakouri

سلام یک دنیا ممنون امروز ... و بعد چند سال به این دنیا مجازی برگشتم باز هم ممنون ...

ساناز

سلام نگار جان طاعات و عباداتت مقبول درگاه حق تعالی بروزم و چشم انتظار....

منصور

در امتداد نگاه تو لحظه های انتظار شکسته می شود و بغض تنهایی من مغلوب وجود تو می شود .

منصور

نماز و روزه ات قبول باشه .[گل][دست] اگه با لینک موافق هستی بگو . ممنون که اومدی!. ساحل دریای زندگیت همواره خرم باد .

شهرام هخامنش

درود بر تو من همچنان ( تصوری از دنیا را میخوانم ) خوب از این سبک این نویسنده عرب خوشم نمیاد . ( حرف من این است انسان خداست گر کفر یا حقیقت محز است این سخن این است حرف من ) شاد بویت

وحید

سلام عزیز[لبخند] من بروزم و منتظر.[خداحافظ][گل][چشمک]

دختر آبان

سلام خوبی عزیزم؟ وبلاگت خیلی دلنشین بود اگه سر بزنی خوشحالم می کنی برام دعا کن یا حق[گل][گل][گل]

پریسا

خدایا یعنی من هم دلشاد باشم که ویرانی خانه انسان هم دلیلی این چنین دارد به امید تو ای خدای بزرگ

aida

khaili ziba bod[دست][دست][دست][گل][گل]