بار عشق...

بر زمین مانده بود...

 فرزندان آدم از کنار آن می گذشتند بی آنکه باری بر دوششان باشد. گویی فراموش کرده اند عهد و پیمان خویش را...

آن سوتر نگاهی نگران بود، نگران لحظه های زمین، نگران بر زمین ماندن بار

فرستاده ای فرستاد تا به یادشان آورد عهد قدیم را.

می گفت:

"به دوشش بکشیدکه مجال اندک است و گذرا." بار سنگین بود و شیرین ولی افسوس... این همان است که آسمان ها و زمین تاب به دوش کشیدنش را نداشتند.

کودکی به دنیا امد.

 

به بار نگاه کرد.

گویی به یاد می آورد پیمان خویش را.

خندید.

خدا گفت:

"به لبخند کودکی جهان را ادامه می دهیم."

/ 1 نظر / 5 بازدید
خادمین خدیجه کبری

سلام [گل] در زندگیِ دیگران تجسس مکن و در غیاب آنان قضاوت روا مدار. سخن به ناحق مگو و در آنچه علم و یقین نداری اظهار نظر مکن که چون با او رویارو قرار گیری شرمنده و بی‌مقدار گردی. استاد حاج حسن پورشبانان منتظر شما هستیم. یا حق [گل]